![]() |
![]() |
|
| نوشته ها |
|
بعضی نوشته ها یی که در بعضی وبلاگ ها یا وبسایت ها در موافقت یا مخالفت موضوع ، مطلب و یا شخصیتی می خوانم به دل ام نمی نشیند. این نه به دلیل هم سو بودن یا نبودن اعتقادم با نظرات نویسنده است بلکه بیشتر به این دلیل است که در آن ها صداقت حس نمی کنم . به دل ام نمی نشیند زیرا از دل نویسنده بر نیامده است. همیشه اطلله نوشته و ورز جملات و کلمات در آن برای ام نشانه ی کوشش نویسنده در قانع کردن مخاطب و اثبات مسئله ای است که خود در آن قانع نشده است و شاید عمیقن به آن معتقد نیست. ویا در لفاف ظاهری که انتخاب کرده نظر دیگری نهفته است که نمی خواهد بگوید یا نمی تواند.
زمانی
که من مطلی ریا کارانه بنویسم ، اثری وضعی دارد و
خواننده را دچار عدم اعتمادی می
کند که نوشته ها و گفته های صادقانه
دیگران را نیز نپدیرد. این دلیل نهی جدی دروغ است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 23:19 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
چند روزی است که آمده ام تهران برای بدرقه. یک عضو دیگر خانواده دارد ما را و کشور را ترک می کند . عضوهنرمندی از خانواده که خلاقیت های ارزشمندی دارد و برای رسیدن به این لحظه، سال ها پی گیرانه تلاش کرده است و آلبوم زیبایی از طراحی لباس، با الهام از هنر بومی و سنتی کشور ارایه نموده است. بداعت و خلاقیت کارهایش سبب شد که بتواند از دانشگاهی در شهر لیون در فرانسه، یکی از مراکزبرجسته مد اروپا پذیرش دریافت کند. فرانک تنها عروس من است و حال دارد از ماجدامی شود. او پیش ما ودر شهر ما سکونت نداشت اما دل خوش بودیم که هوای این کشور را تنفس می کند. مدت ها است که در اندیشه ام که چرا استعدادهای ما در گرایش های گوناگون کشور را ترک می کنند؟ چه موقعیتی غرب به آن ها می دهد که ما نمی توانیم در اختیار آن ها بگذاریم؟ جوانان ما چه برای تحصیل در رشته های مختلف و یا با تحصیلات در رشته های مختلف سر زمین شان را ترک می گویند و سال ها بعد ما وارد کننده دست آورد های فرزندان خودمان خواهیم . اگر دقت کنید در حال حاضر هم هزاران نفر از آن ها درگوشه و کنار دنیا می شناسید . |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2:49 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
پس از آخرین پست، اینترنت ام قطع شد . چون می دانستم مشکل از شرکتی نیست که به من سرویس می دهد اعتراضی نکردم . دو هفته ای بر این منوال گذشت اما بعد راه افتادن آن سرعت آن قدر پایین بود که عطا کار کردن را به لقایش بخشیدم. وقتی هم که امکان کار پیدا می شد، دست رسی به بلاگفا نا ممکن بود و کلمه عبور جواب نمی داد . طبیعی است که پس از مدتی تلاش آدم خسته شود و کنارش بگذارد. کارم شده بود نشستن مقابل تلویزیون، گرفتن کنترل آن در یک ذست و سیگاری در دست دیگر و پریدن از کانالی به کانال بعدی و گوش دادن به خبرها . در این سن و سال، انسان هم حساس تر است و هم زود رنج تر. اما تجاربش، تجارب سال ها، به آدم چیزهایی یاد میدهد که بر زبان آوردنش گاه سبب تمسخر دیگران خواهد شد .شاید به همین دلیل پا به سن گذاشته ها صبور تر هستند. اما به هر حال چیزهایی هست که آدم را می آزارد. شبی از شب های آخر تیر ماه که " سر در جیب مراقبت فرو برده و بر عمر تلف شده تاسف می خوردم" و چشم بر صفحه متشنج تلویزیون دوخته بودم ، ناگهان دردی نا خوشایند قفسه سینه ام را گرفت. اندیشیدم نشستن مداوم در برابر این جادوگر خسته ام کرده و آرتروز گردن نیز مزید بر علت شده است. فکر کردم به رختخواب رفتن بهتر از شب زنده داری بی ثمر است. دراز کشیدم و مثل همه به اتفاقات روز فکر میکردم ، از موضوعی به موضوعی ، خبر به خبری ، احساسی به احساسی که درد دوباره سینه ام را فشرد. از نوع درد و اضطرابی که ایجاد کرد خوشم نیامد . همه درد ها با اضطراب همراه نیست و دردهای خاصی این حالت را دارند. نشستم . فکر کردم آرام بخشی بخورم ، یک زیر زبانی استفاده کنم و فردا با متخصص قلب مشورت نمایم ! این همیشه مشکل پزشکان است . در حالی که به بیمار سخت می گیرند به خود بی توجه هستند و همین گاه عواقب وخیمی را سبب می شود. برای پیش گیری از این خطای معمول تصمصم گرفتم به بیمارستان مراجعه کنم. به همسرم که آشفتگی اش نشان از نگرانی اش می داد گفتم برای گرفتن نوار قلب سری به بیمارستان می زنم . با نگاه، از پشت پنجره تا سوار شدن به اتومبیلی که آژانس فرستاده بود، بدرقه ام کرد . ساعتی از نیمه شب گذشته بود و خیابان ها خلوت. توی راه نگران تنهایی همسرم بودم . به بیمارستام که رسیدم درد آرام گرفته بود . پزشک کشیک را می شناختم . زمانی که مسوول بخش اورژانس بودم کار را از همان بخش آغاز کرده بود. ماوقع را برایش گفتم به سووال هایش جواب دادم و لحظه ای بعد روی تخت دراز شده بودم ، الکترودهای به دست ها و پاها و روی سینه ام وصل بودند و به صدای نرم لغزیدن نوار را از مخزن دستگاه، با نگرانی گوش می کردم. کا ر که تمام شد نوار را از دستگاه بیرون کشید. نگاهی به آ ن اتداخت. تاریخ و ساعت را روی آن نوشت و گفت " فعلن که چیز مهمی نیست این جا می مانید تا چند ساعت دیگر نوار کنترل دیگری بگیریم. " .نگران تنهایی همسرم بودم . گفتم " می شود بروم و صبح بر گردم ؟ " گفت" به هیچ وجه! از این جا تکان نمی خورید " . دقایقی بعد آنژیو داخل رگم بود ترالی اورژانس کنارم ، دستگاه شک روی آن و پرستار دارویی تزریق کردو من فقط فرصت کردم به همسرم تلفنی بزنم و بگویم نگران نباشد. برای کنترل نگه ام داشته اند،و چشم هایم بستم و خوابم برد . نیمه شب بین خواب و بیداری نوار مجددی گرفته شد . ساعت 8 صبح که بیدار شدم اول همسرم و لحظه ای بعد متخصص قلب با پرونده ام بالای سرم بودند. خانم دکتر جوانی که تا قبل باز نشستگی تجربه کار با او را در شورای پزشکی داشتم. هم به علم اش وهم کارش مطمئن بودم.لبخندی زد و حال و احوالی و پرسش های معمول.و بعد هم دستور نمونه خون و نوار مجدد و گفت تا رسیدن نتیجه ٱزمایش بر می گردد. همسرم با نگرانی عصبی پرسید " چیزی شده ؟ " گفتم " همکارشان هستم و دوست سال ها. می خواهند حسابی مراقبتم کنند" ساعتی بعد پزشکم با نتیجه آزمایشات بر گشت ، خبر داد که همه چیز خوب است اما امروز را در سی سی یو بمان تا فردا تست درزش انجام شود . گفتم " دختر جان ماندن من بیشتر باعث درد سر است . از ساعتی بعد کلی آدم می آیند ملاقات. هم برای من مشکل است هم بخش. اگر می گویی چیزی نیست می روم خانه فردا برای تست ورزش بر می گردم" گفت " گفته باشم ! یا می مانی یا رضایت می دهی و می روی" گفتم" رضایت می دهم و می روم. اما یک چیز دیگر ..." منتظر ماند بقیه حرفم را بشنود. ادامه دادم " من نه اهل آنژیو گرافی کردن هستم نه گزارش نشخیصی انسداد عروق و آنژیو پلاستی و جراحی . تو می دانی در سن و سال ما بیشتر از 60 در صد رگ ها بسته است." گفت " حالا برای تست بیا . در ضمن من می گویم علامت ام آی نداری، اما به هر حال اسپاسم عروق بوده است که تکرارش خطرناک است . استرس ها می تواند تکرارش کند." چند دارو تجویز کرد قرار شد فردا برای تست ورزش حاضر شوم. تست به خوبی انجام شد و هیچ مشکلی نبود . برای گرفتن گزارش که رفتم گفت " در حال حاضرهمه چیز خوب است . اما نه سیگار نه اخبار نه استرس نه عصبانیت نه اینترنت. با یک اسپاسم دیگر ممکن است ام آی کنی" همه دستوراتش را انجام دادم جز سیگار ! که کم شد اما قطع نشد. عصر آن روز روی ایوان مقابل باغچه نشستم . همسرم استکانی چای جلوام گذاشت گفت " می خواهی به هادی خبر بدهم؟ " پرسیدم " که چه بشود؟ نه هادی نه دخترها نه هیچ کس. اصلن مشکلی ندارم " روزها را می گذراندم با آب دادن به گل ها ، کشیدن علف، چیدن رزهای پرپر شده و خواندن رمانی سبک. اما به هر حال وسوسه اینترنت و وبگردی آزارم می داد . یک صبح، پس از صبحانه کتابی بدون این که بخوانم دستم بود . شاید افسرده به نظر می رسیدم که همسرم بی مقدمه گفت" چرا چند روزی سفر نمی روی ؟ " گفتم " سفر؟ در این وانفسا ؟ کجا ؟ " گفت برو پیش دختر. چند روزی با هم باشید . " گفتم تو بمانی این جا تنها ؟ حرف ها می زنی! " گفت " جدی می گویم . آن جا آسوده خیال هستی ." ساکت شدم ، تکرار کرد. فکر کردم ، جد کرد . تردید کردم ، اصرار کرد . گفتم " آن جا باید مدام نگران تنهایی تو باشم." گفت " تو دنبال بلیط باش من کسی را پیدا می کنم." به شرکت هواپیمایی که زنگ زدم ، اپراتور گفت " امروز یک پرواز است . " جواب دادم که امروز عملن نا ممکن است . مدتی سکوت کرد . شاید مشغول جستجو بود . سپس گفت" جمعه ساعت 4.30 " تقاضا کردم صادرش کند.گوشی را که گذاشتم همسرم از اطاقش بیرون آمد و گفت یک نفر یافته تا تمام مدتی که نیستم با او باشد. جمعه ساعت 5 بعد از ظهر من کمربندم را بسته بودم و شنبه بعد از ظهر کنار دختر نشسته بودم و گپ می زدیم سفر خوبی بود . به این طرف آن طرف رفتی گدشت و گفت و شنود . کاه سری به اینترنت می زدم و گذرا تیتر هایی را نگاه می کردم. با این که دارو های لازم را برده بودم اما احتیاجی به آن ها نیفتاد. آرامش محیط بر آدم تاثیر می گذارد . آرامش مسری است. سفر که تمام شد و به خانه که باز گشتم بازهم اینترنت نداشتم و نگران هم نبودم . اما وسوسه اش آدم را ول نمی کند . وسوسه وب گردی . لپ تاپ روی زانو ها گذاشتم ، کانکت که شدم اول سری به آشنایان زدم بعد افتادم در تور عنکبوت واره ای که جهان را در بر گرفته است. صفحه بلاگ ام را باز کردم وسوسه شدم چیزی بنویسم که یاد بیتی از غزل حافظ افتادم بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 4:4 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
این روزها بسیاری از بیانیه های انتخاباتی را خواندم ، به بسیاری از بلاگ ها سر زدم ، سایت های متعددی را زیر و رو کردم ، نسخه های اینترنتی روزنامه ها را نگاه کردم ، سخنرانی های کاندیداهای محترم را به دقت گوش کردم ، فیلم ها و مصاحبه ها و مناظره ها را با حوصله نگاه کردم ؛ در خیابان ها، این ستاد و آن ستاد طرفداران کاندیداهای مختلف را زیر نظر گرفتم . اگر در گیری بود نه زیاد جدی و نه زیاد خشن بود، اما به هر حال گاه وجود داشت که غیر قابل انتظار هم نیست. به گفته مسئولان محترم نیروی انتظامی در گیری ها طرفداران کاندیداها مختصر و قابل کنترل بوده است و مشکلی ایجاد نکرده است و نیروی انتظامی بی طرفی خود را حفظ کرده است. جدای از مناسبت انتخابات ، چیزی که به شدت حس کردم این بود که ما داریم تا اندازه ای، علی رغم اختلاف نظر وتفاوت عقیده، یکدیگر را تحمل می کنیم . داریم اولین قدم های جدی تحمل مخالف خود را بر می داریم . داریم احترام به عقیده را تمرین می کنیم . و این حرکت و تجربه ای ارزشمندتر از انتخابات است . ممکن است به دلیل کم تجربه گی خطاهایی انجام شود که در تکرار، آن ها نیز جای خود را به منطق و تعقل خواهد داد . نشاط و سر خوشی که در طرفداران کاندیداهای مختلف دیده می شد ، برایم از اصل انتخابات جذاب تر بود . شادابی ی که شهرها را پر کرده بود و نشاطی که انگیزه ساز خواهد بود. و در آینده به شرط استفاده کارشناسانه از آن کمک بزرگ به ساخت جامعه ای فعال خواهد داشت. اتفاق مبارک دیگر، تشکیل مناظره های تلویزیونی بین کاندیدا ها بود که بسیار شایسته و ارزشمند است که به دلیل کم تجربه گی و اجرای نه چندان خوب و خصوصن دکوراسیونی که عاطفی و ناشیانه ساخته شده یود ، جای کار بیشتری داشت . اما همین اندازه نیز غنیمتی است که در آینده امید بیشتری به آن خواهد بود. در یک کلام در این مدت به قول سیاست مدارها همه چیز را رصد کردم. هر کدام از این ها بر تصمیم و انتخاب شما اثر می گذارد حتا اگر از پیش شناختی از همه آن ها داشته باشید . آگاهی از برنامه ها ، راه کارها ، بیان بیم و امیدهای آن ها تاثیر گذار خواهد بود . مردم ما، مردم بزرگی هستند. بزرگ و پر تحمل. سال ها است ، از روزهای اول انقلاب ، به امید رسیدن به موفقیت همه چیز را تحمل کرده اند . در گیری های خیابانی ، ترورهای کور، حمله عراق و دفاع با دست های خالی ، شهادت صدها هزار جوانان قدرتمند و قهرمان ، مجروحیت و معلولیت میلیون ها فرزند و برادر و پدر و شوهر، سختی معیشت ، فقر ، بیکاری، سر گشتگی فرزنذان، آمار بالای طلاق ، کاهش شدید ازدواج ، افزایش فاصله طبقاتی ... حال پس از سی سال مایل اند به نوعی از ثبات و آرامش نایل شوند. می دانند که سامان یافتن وضعیت اقتصادی و بهبود اقتصاد بیمار زمان می طلبد اما انتظار دارند در طول این مدت حداقل از نظر روانی و روحی به دل خوشی ، سرزنده گی ، آرامش و شادی و امید دست یابند. چیزی که برای بهبود هر بیماری ضروری است. شور و حال این روزها در جوانان طرفدار کانذیذا ها این علامت را می فرستد . علاقمند به تحرک و تخلیه هیجان ها هستند . به خیابان ها می ریزند،ا برای طرفداری از کاندیدای مورد علافه شان شعار می دهند ، سوت می کشند ، کف می زنند، پرچم تکان می دهند ، بادکنک هوا می کنند ، ترکت پخش می کنند و هیچ اتفاقی هم نیفتاده است . هر کذام از آقایان انتخاب شدند باید این روزها را به یاد داشته باشند . باید این شور و حال را به مراکز فرهنگی هنری به روزنامه ها به مکان های تعیین شده ، به دفانر احزاب ... منتقل کنند تا این شور و حال باقی بماند . این نیروی قدرتمند نباید فراموش شوند. جدای از این سخنان ضمن احترام به یک یک کاندیداهای محترم تصمیم من این است که به آقای میر حسین موسوی رای بدهم. ولی مسلمن هر کدام از آقایان به سمت ریاست جمهوری انتخاب شد. رییس جمهور همه ایرانیان خواهد بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 21:29 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
اداره کنندگان ده ها کانال تلویزیونی و رادیویی، در برنامه های سبک و مستهجن شان در هر انتخاباتی به تخریب هر حرکت، هر روش و هر شخصیت سیاسی کشور می پردازند و تلویحن شرکت کنندگان در انتخابات را جاهل ، نادان و گاه حتا مزدور می دانند. مجریان و نظریه پردازانی که هنوز در حال و هوای دهه چهل وپنجاه باقی مانده اند و علی رغم گذشت بیشتر از سی سال، فکر می کنند هنوز دارای دلربایی زنانه و جذابیت مردانه می باشند و چروک های روی گردن شان را در آیینه نمی بینند و انتظار دارند برای شان گل و نامه ارسال شود، به تحلیل ها ی سیاسی آبکی و کم محتوا که ناشی از کم سوادی و سطحی نگری می باشد افدام می کنند و مردم را توصیه به عدم شرکت در انتخابات می نمایند و بر این گمان هستند که مخاطب شان در داخل کشور برای تصمیم گیری چشم به دهان آن ها دوخته اند. ترانه خوان های زن درجه سه که همه شان ملکه های آواز ایران معرفی می شوند، برای ما تصمیم سیاسی می گیرند و از نا فرمانی مدنی سخن می گویند و مردان خواننده موسیقی ندانی که هنوز سرخی اپیلاسیون را روی آرنج ها و سینه شان، از یقه هایی تا ناف باز است می توان دید و این ها نیز سلاطین ٱواز ایران می باشند، از ما می خواهند تا گول انتخابات نمایشی را نخوریم و روز رای گیری در خانه بمانیم. تلویزیونی که همه بضاعتش یک اطاق، یک میز، یک تلفن و یک دوربین ِاز رده خارج شده می باشد از حق کشی در مورد رد صلاحیت دویست و پنجاه داوطب شرکت در انتخاب ریاست جمهوری داد سخن می دهد و مدعی است که حقوق دموکراتیک آن ها پای مال شده است. البته اشکال در روش های ما است . کدام کشور دنیا اجازه می دهد که نو جوانی دوازده ساله یا روستایی هفتاد ساله برای رییس جمهور شدن ثبت نام کنند؟ این ها از نظر من دارای احترام هستند. چه آن نوجوان و یا آن راننده کامیون و قصاب و یا آن روستایی عزیز اما مسلمن صلاحیت ریاست جمهوری را ندارند. کسانی که سینه برای آزادی ایرانیان می درانند و مدام از آزادی و دموکراسی دم میزنند و خود را شیفتگان حقوق بشر می دانند چطور در روزهای انتخابات کوتاه بینانه ترین و ابتدایی ترین تحلیل های سیاسی را برای انصراف مردم از حضور در انتخابات ارائه می کنند؟ یک دانش آموز ایرانی سال آخر دبیرستان می داند اما این دانشمندان و اساتید دانشگاهی شرکت کننده در این تلویزیون ها نمی دانند که شرکت در انتخابات، عملی دمو کراتیک است و برای اسقرار دموکراسی و ایجاد نهادهای آن باید در آن شرکت کرد. شرم آور نیست که کم سواد ترین تحلیل گران سیاسی و فاسد ترین شو من ها و شو گرل ها و شارلاتان ترین مدعیان هنر، ادبیات و جامعه شناسی می خواهند به ما ٱموزش دموکراسی بدهند؟ بس کنید ! شما بی آبروتر از آن هستید که بخواهید مردم را پشت سر خود راه بیاندازید . رای دادن امر واجب دموکراسی است حتا اگر مشکلی بر آن مترتب باشد . مطمئن هستم بعد از انتخابات، نتیجه هر چه و هر که باشد ،باز شما مدعیان آن خواهید بود، اما شما را که توصیه به رای ندادن می کنید چه ادعایی؟ ما این جا هستیم، ایرانی هستیم، به سرنوشت کشور اهمیت می دهیم و رای خواهیم داد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 21:18 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:30 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
آفتاب: جمهوری اسلامی خبر داده است در یزد افراد شرور با دامن زدن به شایعات و ارسال پیامكهای تخریبی درصدد زیر سئوال بردن سیادت میرحسین موسوی یكی از نامزدهای ریاست جمهوری هستند. به گزارش گروه سیاسی آفتاب، جمهوری اسلامی در شماره روز دوشنبه خود با انتشار این خبر افزوده است: «در این پیامكها كه در سطح وسیع انتشار یافته و در اختیار مشتركین قرار گرفته به دروغ ادعا شده شورای نگهبان به میرحسین موسوی اعلام كرد به علت سید نبودن شما حق استفاده از شال سبز در امور انتخاباتی را ندارید! میرحسین موسوی از سادات اصیل خامنه تبریز است».
پس از خوانذن خبر فوق که در سایت " آفتاب نیوز " 11 خرداد درج شده ، محقر بودن عده ای از مردم سبب خشم و تاسفم شد. این دیگر بد اخلاقی انتخاباتی نیست . نوعی شناعت اخلاقی است . اخلاقی که آن قدر دچار وسوسه های شیطانی شده است که هر ناروایی را روا می داند. تشکیک در سیادت آقای میر حسین موسوی ، اگر واقعیت داشته باشد ، از آن دسته اعمالی است که نشانه بی ارزش شدن همه موازین اخلاقی ِتاکید شده در شرع مقدس اسلام است. نادان هایی که اقدام به این عمل نا پسند کرده اند نتیجه عمل شان را نمی فهمند و فقط تخریب کاندیدایی دیگر مورد نظرشان است. اگر سیادت آقای موسوی مشکوک باشد حالات زیر بر آن مترتب است: 1ــ شورای محترم نگهبان در مورد تایید صلاحیت ایشان اهمال کرده است ، زیرا ایشان به دروغ خود منتسب به پیامبر اسلام(ص) نموده است و صلاحیتش مردود است. 2ــ آقای میر حسین موسوی از اوایل انقلاب که سمت نخست وزیری جمهوری اسلامی را بر عهده داشته تا بعد ها که با انتخاب رهبر انقلاب عضو شورای مصلحت نظام و مناصب دیگر شده است ، خود را " سید میر حسین موسوی خامنه" معرفی می نموده و احتمالن سوء استفاده های فراوانی از جعل نسب وشجره نموده است که جرمی غیر قابل بخشش می باشد و می بایست در همین زمان مورد پیگرد قانونی و محاکمه قرار گیرد. و هیچ بهانه ای پذیرفته نخواهد شد. 3ــ با تاسی به روش کسانی که این عمل را مرتکب شده اند می توان در سیادت هر کس شک کرد و آن را در معرض عموم گذاشت. 4ــ کسانی که این عمل زشت را انجام داده اند ، شاید نتوان شناخت ، اما در آن دنیا ( اگر اعتقاد داشته باشند) باید پاسخ گوی پیامبراسلام(ص) به خاطر هتک حرمت یکی از اعضای خاندان ایشان باشند. کوته فکران و جاهلانی ازاین دست ، نشان می دهند از هیچ عملی برای تخریب رقبا فروگذاری نمی کنند. چه در رقابت های انتخاباتی و چه در زندگی عادی و معمول.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 20:39 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
برای پست قبلی ( یک در خواست کوچک) نظری ثبت شده در مورد دیدگاهای سه تن از کاندیداهای محترم در باره رسانه ها. من در آن نوشته به دنبال دیدگاه های آقایان نبودم که این جا و آنجا، آن ها را دیده، شنیده و خوانده ام. نه فقط در مورد خاص رسانه ها که در باره تورم، بیکاری، رکود اقتصادی، سیاست خارجی و... آن چه مورد سوال من بود این است که چه تضمینی وجود دارد که این وعده ها عملی شود و فراموش نگردد. اما این نظرسبب شد که من سوال های دیگرم را هم مطرح کنم : راه کار آقایان برای به عمل در آوردن وعده هایی که می دهند چیست؟ چگونه می خواهند تورم 25 در صدی ( به ادعای خودشان) را کاهش دهند. چگونه می خوا هند رکود اقتصادی حاکم را از بین ببرند؟ چگونه می خواهند برای 12 میلیون بیکار ( به ادعای خودشان) کار ایجاد کنند؟ چگونه می خواهند مشکل مسکن و رکود حاکم بر آن را حل نمایند؟ هر کسی می تواند این مشکلات را ردیف کند . می تواند از بدیهیات سخن بگوید اما آن چه در این زمان یعنی زمان انتخاب رییس جمهور جدید اهمیت دارد ارائه برنامه ی راه کارها برای برون رفت از مشکلات است. ایرادهای منتقدین به دولت نهم، عدم انجام وعده های داده شده می باشد و ایرادی منطقی است. حال ضامن اجرایی وعده هایی که امروز داده می شود در آینده چیست؟ از همه مهمتر وظیفه مردمی که به خاطر این مواعید و برنامه ها به شما رای می دهند، در صورت عدم موفقیت تان و یا عدم پای بندی به مواضع امروزتان، درقبال شما چه خواهد بود؟. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 21:22 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
زمان هایی است که نوشتن سخت می شود. این شرایط گاه شخصی است و گاه اجتماعی سیاسی می باشد. آن چه این روزها حاکم بر شرایط جامعه شده است ،انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری است. هر سایت، بلاگ، کانال تلویزیونی ویا رادیویی را که نگاه می کنیم یا از کاندیدای مورد نظرشان تعریف و تمجید می کنند و از وعده های او برای سامان دادن مسایل گوناگون در آینده می گویند و یا به نقد و تخریب کاندیداهای دیگر می باشند.اعمالی که فاصله زیادی با اصول دموکراتیک مورد اعتقادشان دارد. کاندیداهای محترم مطالب گوناگون چه در نقد گذشته و چه وعده های آینده در زمینه های فرهنگی ، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ابراز می فرمایند. گرچه یک نفر از بین آن ها به مقام ریاست جمهوری خواهد رسید، برای همه شان در مناصب آینده آرزوی موفقیت دارم. اما تقاضای من به عنوان یک شهروند، این است که پس از رسیدن به مقام ریاست جمهور و در دست گرفتن امور اجرایی کشور، فرمایشات امروزشان را از یا د نبرند و با بهانه های " شرایط ش نیست" " زمان ش نرسیده" ؤ " امکان ش نیست" آن ها را به فراموشی نسپارند. اگر می خواهد پاسخ آینده آن ها به مطالبه هایی که با این سخنرانی های شان در مردم ایجاد کرده اند، این بهانه ها باشد ، از دادن وعده های امروز خود داری فرمایند .قدر خود نبرند و زحمت دیکران نیفزایند.. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:54 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
مقابلم نشست . انگار تا آن لحظه ندیده بودمش . نگاهش کردم فقط نگاه ش کردم . تمام حرکات ش را زیر نظر گرفتم و همه را دوست داشتم. اخم و خنده اش , غم و نشاط ش, تندی و نرمشش, بی حوصلگی و سر حالی ش. حرف که می زد گوش نمی کردم کلمات را می بلعیدم. دوست داشتن حس زیبا و خوش آیندی است, انگار انسان را به مبدا هستی وصل می کند. به خالق جهان . قلب باز می شود, احساس فرخ بخشی همه سلول های تن را فرا می گیرد . دل آرام می یابد. آدم زندگی را حس می کند . درک می کند. می فهمد. حس شادی گنگی دست می دهد. با هر نفس انگار همه اکسیژن هوا وارد ریه ها میشود.دنیا روشن تر به نظر می رسد. گوش ها موسیقی هستی را می شنوند. دوست داشتن هنر است. دوست داشتن هر چیز و هر کس یعنی دوست داشتن آفریدگار جهان. نگاهم می کند . می پرسد: حرف هایم را گوش می کردی؟ می گویم: دقیقن ! می پرسد: برایت شعر بخوانم؟ می گویم بخوان ! کتاب روی پایش را باز می کند . می خواند: " فاتح شدم خود را به ثبت رساندم ..." هنوز هم دوست دارم در آغوشش بگیرم برایش لالایی بخوانم. یا کنارم دراز بکشد , سرش را روی بازویم بگذارد و قصه هایی که خودم ساخته ام تعریف کنمو وسط قصه حرفم راقطع کند و بگوید: این ها همه دروغ است ! زمان چه زود می گذرد . |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 22:40 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
برحسب اتفاق قسمتی از سریال " ای آر" را تماشا می کردم. یک سریال از ژانر پزشکی. این دست سریال سال ها است که از سریا ل های مورد علاقه بینندگان تلویزیون ها دنیا و در نتیجه تهیه کنندگان ان ها می باشند و سابقه ای طولانی دارند . سریال هایی چون دکتر کیلدر، پزشک محله، بیمارستان سنت الس ور، آناتومی گری، ای آر و شاید بسیاری دیگر که ما موفق به دیدنش نشده ایم.. وقایع داستان سریال ای آر دربخش اورژانس یک بیمارستان می گذرد و روایت ارتباط و عواطف و مهارت ها و اخلاقیات کارکنان بخش است . از کارکنان خدماتی تا پزشکان متخصص و اساتید . به دلیلی کنجکاو شدم و با دقت فیلم را نگاه کردم . زمینه، پس زمینه، گوشه و کنار تصاویر، پوسترهایی که بر دیوار ها نصب بود، سیاهی لشگرها، بر خورد با بیمار، وظایف پرسنل در زمان احیاء احتمالی بیمار و دیگر اعمال پرسنل یک بخش اورژانس. اعمال پزشکی و دیالوگ ها آن قدر کارشناسی شده و دقیق و ریالیستی بودند که آدم را شگفت زذه می کرد. فکر کردم چه اندازه کارشناسی در سینما و تلویزیون ایران ضعیف و ابتدایی است. من به عنوان پزشک می توانم از خطا های بی شماری در ان ها نام ببرم. حتمن افسران نظامی، کارشناس های رایانه ای و ماموران آگاهی و ... این خطاکاری ها را در مسائل مربوط به حرفه خود تشخیص می دهند. عدم کارشناسی در موارد علمی و یا اجتماعی و حرفه های مختلف، سبب سست بودن کار و قطع ارتباط مخاطب با آن و در نتیجه عدم تاثیر گذاری می گردد. چیزی که سینما به دنبال آن است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:59 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
دفترچه هایی که طی سالیان، گاه و بی گاه سیاه کرده بودم با نوشته هایی در مقولات گوناگون، ذکر خاطراتی و یا یادداشت هایی روزانه از روزمره گی های آن زمان ها، زیر و رو می کردم . برای تغزل خاطره نگاهی به نوشته ها می انداختم . به همه چیز نک زده بودم. چون مرغی ول در باغی بزرگ. از هنر، سیاست، تاریخ، جامعه شناسی ...برای خودم نوشته بودم. برای دل خودم شاید. زیرا به نظر نمی رسید که آن زمان از لاطائلا تی که می نوشتم شرم داشته باشم. اما نگاه به خاطره ها برایم جذاب تر بود. نوشته هایی از حوادث زندگی آن روزها، بیان دلتنگی ها و ذکر مشکلاتی که به زمان خودش فکر می کرده ام همه توانم را گرفته است و غم بعضی از آن ها تا استخوانم را می سوزاند. خنده ام گرفت . فکر کردم چه چیزها برایم اهمیت داشته است ، چه چیزها رنجم می داده، چه چیزها امیدهایم را بر باد رفته جلوه می داده، چه چیزها گاه میل زندگی را از من می گرفته و چه چیزها روزهای متمادی افسرده ام میکرده است. و فکر کردم چقدر این چیز ها کوچک و بی اهمیت بوده اند. در زمان حال نمی توانم حتا کلمه از آن ها را به قلم بیاورم.ارزشش را ندارند. اما همین چیزهای کوچک به دلیل نادانی من و نداشتن مشاوری دانا همه انرژی مرا که شاید باید صرف تعقل و تفکر و خواندن و نوشتن می شد، صرف خود میکردند. در زندگی مسائل کوچکی پیش می آید که ما آن را بزرگ تر از آنی که هست می پذیریم . کرم کوچکی را که میتوان بی توجه به آن از کنارش گذشت، بدل به اژدهایی می کنیم و بعد توان مبارزه با آن را نداریم. و حقیقتن گاه همین مسائل کوچک میتواند زندگی ها را نابود کند. زندگی باید آن قدراستحکام داشته باشد که حادثه گذرای کوچکی نتواند آن را در هم بریزد.این بنا باید بر شالوده ای محکم استوارگردد که رگباری هر چقدر تند و تند بادی گذرا توان درهم ریختن آن را نداشته باشد . و جمع شدن نرمکی آب در پای دیوارهای توان مند آن نتواند سبب فروریختن آن شود. شاید حوادث و وقایع آن زمان بسیارعظیم و وخیم و غیر قابل حل به نظرم می رسیده است؛ اما امروز که به آن ها نگاه می کنم حقارت آه ها را می بینم . مسایل و مشکلات امروز زندگی مان هم در آینده همین وضعیت را دارند . چیزهایی که امروز از بر خورد با آن ها نگران می شویم، می هراسیم ، غصه می خوریم ، افسرده می شویم ، همه چیز را تمام شده می انگاریم، موفقیت ها را از دست رفته می دانیم، زندگی را تباه شده می بینیم، اگر قدرت تخیل این را داشته باشیم که از آینده به آن ها نگاه کنیم، این ها نیزهمان قدر کم اهمیت و کوچک هستند. اگر دفترچه های خاطرات قدیمی دارید نگاهی به آن ها بیاندازید. مطمئنن نظر مرا تایید خواهید کرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:29 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
زمانی که تحصیلات پزشکی را به پایان رساندم و رسمن وارد حرفه پزشکی شدم دریافتم که پزشکی را دوست ندارم. آشنایان نزدیکم نیز این را می دانند. بعد انقلاب بود که به کشور باز گشتم و حرفه پزشکی را آغاز کردم. اما روز به روز ضوابط حاکم بر جامعه پرشکی و مطب داری بیشتر آزارم می داد. آن چه آموخته بودم با آن چه باید به عنوان پزشک در مطب نشسته انجام دهم فاصله ای بعید داشت. و این همیشه آزارم می دا د. نمی توانسیم تقاضای رادیو گرافی های غیر ضروری یا آزمایشات غیر لازم کنم . نمی توانستم لیستی از داروها را در دستور پزشکی ام ردیف نمایم . حتا در بیمارستان نیز مشکل ام همین بود. عدم تجویز داروهای غیر ضروری. نمی گویم همه همکاران محترم من چنین روش هایی دارند اما به هر حال این روش ها وجود دارد و انجام می شود. نمی دانم فرهنگ حاکم بر پزشک و بیمار از کجا نشات گرفته است . آیا علت آن پزشکان بوده اند یا بیماران. اما به اعتقاد من هر دو در شکل دادن به این فرهنگ سهم داشته اند. تجربه من می گوید که اگر بعد بررسی های لازم و تشخیص به بیمار بگویید دارو لازم ندارد از مطب شما مستقیمن به مطب دیگری خواهد رفت و طلب دارو خواهد کرد. و همکار شما علی رغم درک واقعیت عکس ، آزمایش یا دارویی را برای رضایت مشتریش تجویز خواهد کرد. من نمی گویم بر رسی های پاراکلنیکی لازم نیست اما نمی توانم بپذیرم به محض ورود به اطاق پزشک پس از پرس و سوالی مختصر ورقه ای به دست بیمار بدهیم تا روز بعدش را با اضطراب منتظر انجام سونوگرافی از امعاء و احشاء اش در بخش رادیو گرافی بگذراند. توجیه نمی شوم چطور به محض ورود به مطب متخصص قلب ، قبل از دیدار پزشک باید نوار قلب گرفت و بعد ملاقات او تست ورزش. می نمی توانم بپذیرم که شرح حال گرفتن به فراموشی سپرده شود . عملی که نیمی از تشخیص است. من نیز می دانم بسیاری از پزشکان ما از این مسایل مبرا هستند و هنوز به اصول این علم و منافع بیماران پای بند می باشند ، اما آن چه گفتم حتا اگر استثنا هم باشد نباید جامعه فرهیخته و دانشمند پزشکی خود را موظف به درمان این عارضه بد خیم بداند.آیا اساتید و همکاران عالی رتبه من بارها تاکید نکرده اند که بسیاری از تقاضاهای آندوسکوپی و رادیوگرافی و آزمایشات غیر ضروری است که هم برای بیمار مشکل زا است و هم به اقتصاد مملکت آسیب می رساند؟ همکاران پزشکم مرا سر زنش نکنند و برمن خرده نگیرند .اگر این چنین نیست، بگویند نیست و می دانند که هست و می دانم که نگران آبروی جامعه پزشکی می باشند. اما همیشه از خود سوال می کنم آیا کاری از دست آن ها بر می آید ؟ یا مشکل جای دیگری است؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:28 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
مطلبی در باره " آرتور میلر " مقاله نویس ، نویسنده و نمایش نامه نویس آمریکایی و صاحب آثاری چون " مرگ فروشنده " و " ا رکستر زنان آشویتس " را می خواندم. تمام که شد به همسرم گفتم : واقعن میلر چطور با مریلین مونرو زندگی کرد؟ همسرم گفت: چرا نمی پرسی مریلین مونرو چطور با میلر زندگی کرد؟ با نویسنده و روشنفکری که اداها و ادعاهایش ، مثل همه مشابهین ، گوش فلک را هم کر می کرده ! در جامعه طوری خود را نشان می داده که انگار نعوذ بالله به او وحی میشده است . شاید از صبح تا شام گوشه ای "سر به جیب مراقبت فرو می برده " به " مرگ فروشنده " و " زنان آشویتس" می اندیشیده و " پولیتز" اش را مقابلش می گذاشته و خود را ستایش می کرده است. عادت داشته است که در موقع خلق داستان هایش زیر پیراهن سوراخ شده قدیمی اش را بپوشد و سیگاری کنار لبش بگذارد و جز در محافل و مجالس رسمی اصلاح نکند و دستی بر موهای تنک سرش نکشد! پرسیدم : واقعن این طور بوده؟ گفت : نمی دانم ! اما می دانم بسیاذی از شعرا، نویسندگان و فیلم سازان و غیره از این عادات و آداب زیاد دارند.فکر کن بیچاره مونرو چطور چنین " موجودی "را تحمل می کرده است؟ گفتم : مگر روز اول نمی دانست میلر از چه قماشی است؟ گفت : مگر میلر نمی دانست مونرو چگونه زنی است؟ این آدم ها، میلر و مشابهبین اش، می خواهند ظاهر همسرشان مثل مریلین مونرو باشد و افکارش مثل خواهر ترزا ! چرا هیچ کدام با کسی مثل ترزا ازدواج نمی کنند؟ این ها حاضر نیستند یک روز با زنی زندگی کنند که اداهای روشنفکرانه ای مشابه خودشان داشته باشد. جواب ندادم . ادامه داد: می دانی من اصلن مشکوک هستم که شاید مونرو از دست آتور میلر خودکشی کرده است ا از بس این مرد سعی کرده زنی چون او را تبذیل به سیمون دو بواری با ظاهر مریلین مونریی نما ید! ترجیح دادم سکوت کنم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:50 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
هیچ دوست داشته اید که گاهی از زمان را، گوشه ای بنشینید و مال خودتان باشید؟ یک بار در روز، در هفته، در ماه و یا حتا درسال. احساس می کنم مدت ها است به فکر خودم نبوده ام . به خودم فکر نکرده ام. به خود خودم . به خواست های خودم. به زندگی خودم. و ساعت ها وروزها و هفته ها به سرعت دارند می گذرند.و من اسیر رنگ های مشوش زندگی روزانه هستم. اگر بروم تا قدمی بزنم و به خودم فکر کنم که تا شاید افکارم نو شوند ویا حداقل نظم پیدا کنند، فکر خرید سبزی خوردن و پیاز " سر راه بر گشت " ، لطف با خود بودن را از من می گیرد. اگر بخواهم گوشه ای بنشینم و چیزی بخوانم ، قصه ای ، رمانی ، شعری توصیه " پرداخت به موقع قبوض " لذت با واژه و کلمات بودن را به ذلت بدل می کند. اگر بخواهم دراز بکشم وبه رویاها و خاطره ها و آرزوهای جوانی ام فکر کنم ، زنگ تلفنی گریبانم را می گیرد و از دنیای خیال و تغزل بیرونم می کشد تا آشنایی یا خویشی، به وقت یا بی وقت، از علت " درد دل بعد خوردن آش رشته عصرانه اش "سوال کند. لذت قدم زدن در خیابانی آرام با درختانی سر به آسمان کشیده و شاداب را که باد در برگ هاشان می پیچد؛ لذت بوی اطلسی در عصرهای حیاط آب پاشی شده؛ لذت شنیدن صدای پرندگان از لابلای بوته های گل محمدی و یاس امین الدوله؛ لذت بر خورد ضربه اولین قطرات باران بر گونه ها؛ لذت خوردن لقمه ای نان و پنیر در بی خیالی کنارباغچه ؛ لذت مزمزه کردن گسی چای تازه دم کشیده؛ لذت گوش کردن به " الهه ناز " ، " توای پری کجایی" و " دود عود" را با آرامش خیال؛ لذت خواندن " آیدا در آیینه" شاملو، " دیدار" اخوان ثالث ، " کوچه " مشیری را با صدای بلند از یاد برده ام. دلم برای خودم ، برای " خود خودم "تنگ شده است. نمی دانم کجا است . مدت های طولانی است خودش را گوشه ای پنهان کرده است. در غاری گوشه وکنار مغزم. یا شاید پنهان ش کرده اند، زنذانی ش کرده اندو من آن چنان اسیر زمان و زمین شده ام که " او" را از یاد برده ام. آرزو دارم روزی دستش را بگیرم از آن غار عزلت و زندان مجرد بیرونش آورم و به او بگویم : این من هستم با تو ، با خودم با " خود خودم ". دلم برایت تنگ شده بود! اما آیا زمانی باقی مانده است که تا شاید به یکی از آن خواسته های کوچک و ساده برسم و دوباره آن لذت ها را احساس کنم؟ یا " همه اش همین بود! " |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:27 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 8:54 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
هیچ دونده ای در هنگام مسابقه به پشت سر خود نگاه نمی کند تا موقعیت رقبایش را بر رسی نماید.او تمام توانش را به کار می گیرد و مستقیم به روبرویش می نگرد تا به خط پایان برسد. نگاه به پشت سر، سهمی از انرژی اورا برای چرخاندن سر و گردنش مصرف می کند. گذشته، گذشته است . به هر شکل هم که گذشته باشد توان تغییر آن را نداریم . توجه همیشه به آن، راه پیشرفت امروزمان را نیز سد می کند. هدف رسیدن موفقیت آمیز به خط پایان است. کوه نوردی که به زیر پایش نگاه کند خطر سقوطش افزایش می یابد. باید قله ها را نگاه کرد. قله ای که هدف، رسیدن به آن بوده است. بعدِ رسیدن به قله از نک آن می توان اطراف را نگریست. می توان دید که صخره ها و سنگ های لغزنده ای که زمان نوردیدن کوه، صعب و سخت به نظرمان می رسیدند و بارها روی آن ها سریده و لبه های برنده آن ها بدن مان را مجروح کرده است، در مقایسه با آن چه دست یافته ایم، چقدر کوچک وحقیرند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:13 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
خانه ما در حاشیه خیابانی بود که دو طرف آن، در کنار جوی آب، درختان اقاقیا برگ هاشان در هم تنیده شده بودند و همیشه همین وقت سال, طرف های عصر و دمدمه های غروب عطرگل های اقاقیا فضا را پر می کرد. در آن روزها نه رفت و آمد پر تراکم اتومبیل ها کسی کلافه می کرد، نه پرندگان از هیاهوی سرسام آور شهر گریخته بودند، نه بوق نا هنجار موتوسیکلت ها گوش ها را می آزرد، نه برگ های درختان کدر و دود گرفته بودند و نه هوا را ذرات سرب سوخت آلوده کرده بود. همه چیز رنگ دیگر داشت. روشن و یراق، پاکیزه و شاداب. آن روز باران اردیبهشتی نرمی همه چیز را شسته و محیط را فرح بخش تر کرده بود. بوی کاه گل ِسقف خانه ها همه جا پخش بود. سطح خیس خیابان زیباتر به نظر می رسید. از مدرسه بر می گشتم . خوشحال از اینکه تا ماه دیگر کلاس دوم مدرسه تمام می شد و تعطیلات آغاز. دلم هوای بادبادک پراندن کرده بود. پشت در خانه منتظر باز شدن ان بودم که از پیچ خیابان پیدایش شد. قبل ها هم گاه او را دیده بودم . خانه شان صد متری بالاتر از خانه ما، داخل کوجه ای بن بست بود . این را بعدها کشف کردم. در خانه باز شد، اما چیزی از ورود به خانه بازم داشت. محو او شده بودم. شانه های روپوش مدرسه اش از باران خیس شده بود. قبل ها گاه او را دیده بودم اما امروز رنگ دیگری داشت، شکل دیگری بود. فطرات باران روی گونه هایش نشسته بودند . موهایش خیس بود. از هر روز سریع تر قدم بر می داشت.از کنارم که گذشت نگاهی به من انداخت و من همان لحظه عاشفش شدم! به همین سادگی. به همین سرعت. دلم فرو ریخت گوشهایم ذاغ شد و حس کردم توی سرم را باد کرده اند. ٱن شب تکالیفم را بی حوصله و کند انجام می دادم و توصیه های مادرم نیز برای تمام کردنش تاثیری نداشت . فکرم پیش او بود و بوی کاه گل و افافیا توی بینی ام . از ان به بعد هر روز فاصله مدرسه تا خانه را می دویدم تا موقع بر گشت او به خانه ببینمش. سال تحصیلی به سرعت رو به اتمام بود و من از به یاد آوری آن غصه دار می شدم . می دانستم در تعطیلات نمی توانم او را هر روز ببینم. روزی چند گل کاغذی در دستش بود . نزذیکم که رسید پرسیدم : این ها را خودتان درست کرده اید؟ با لبخند گفت: بله قشنگ هستند؟
گفتم: اوهوم فردای آن روز با پول تو جیبی ام مقداری کاغذ کشی خریدم و عصر منتظر آمدنش شدم . به من که رسید ، کاغذها را نشانش دادم و گفتم : میشود برایم گل درست کنید؟ لحظه ای مکث کرد ، نگاهم کرد و بعد با لبخند گفت: باشد ! درست می کنم. منتظر گل هایم روز شماری می گردم . چند روز بعدکه مطابق معمول منتظر آمدنش بودم به من که رسید گفت : صبر کن گل هایت را بیاورم. از خود بی خود بودم. فکر می کردم زمان چه دیر می گذرد . بالاخره پیدایش شد چند شاخه گل در دست داشت . آن ها را به طرف من دراز کرد گفت : بفرمایید گل ها راگرفتم . سه شاخه گل استکانی سوسنی رنگ با برگ های سبز روشن. داشتم آن ها را بررسی می کردم که مادرم از خانه خارج شد. خجولانه سلام کرد . مادرم خندان گفت : سلام عزیزم . خوبی مادر جان. ماشاالله درس هایت تمام شد . دبیرستان را به خوبی و حوشی تمام کردی . خنذیذ: بله خانم تمام شد . ( به من اشاره کرد) چند تا گل می خواست برایش ساختم. مادرم چپ به من نگاه کرد: ببخش مادر . شب امتحانات مزاحمت شده لبخند زد : کاری نداشت . خب بچه است دیگر. گل ها را در شیشه ای روی تاقچه کنار کتاب هایم گذاشتم. مدت های طولانی آن ها را داشتم . نمی دانم کی آن ها را از دست دادم اما هنوز هم نم نم باران و بوی عطر اقاقیا مرا یاد آن زمان می اندازد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:45 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
به عنوان تماشاچی و مستمع در جلسه نمایش فیلمی شرکت داشتم. بعد از خاتمه فیلم، کارشناس سینمایی شرحی مفصل از کارگردان و کارهای او و فیلم نمایش داده شده ایراد کردو نهایتن سخن از پیام فیلم گفت. اصطلاح " پیام" در یک کار هنری، سینما و یا هر کدام دیگر، سنتی بسیار قدیمی است و به سال هایی بر می گردد که در هر کار به دنبال " پیام " بودیم تا تمایلات انقلابی و روشنفکرانه ما را ارضا کند و طبعن نیز می بایست با اعتقادهای ما به مسایل گوناگون هم سو می بود و گرنه آن را بی "پیام " و در نتیجه بی ارزش می دانستیم. این پیام نیز باید ان چنان واضح وروشن می بود تا بنوانیم در باره حق یا نا حق بودن آن به بحث و جدل بنشینیم. مارشال مک لوهان صاحب نظریه " وسیله پیام است و دهکده جهانی " می گوید :" چرخ توسعه پای انسان است ، کتاب توسعه چشم ، لباس توسعه پوست بدن ، و جریان الکتریسیته ادامه سیستم عصبی انسان می باشد." مک لوهان همه این ها را ، چرخ و لباس و کتاب و الکتریسیته ... وسایل ارتباطی می داند. این وسایل ارتباطی شکل دهنده کردارهای جدید در انسان می باشند. او می گوید " وقتی شما محیط یک وسیله ارتباطی با پیام ارتباطی را عوض می کنید این فرصت و موقعیت را بوجود می آورید که آن چه درمقابل شما قرا رگرفته با درک و بینش دقیق تری مورد ملاحظه قرار بگیرد." زمانی که در مقوله " سینما " از پیام سخن می گوییم منظورمان چیست؟منظور پیام " فیلم " است و یا پیام " سینما"؟ سینما گرچه امروز لفظی عام شده است اما در واقع سالن نمایش فیلم است و فیلم نواری است که کلمات سرد قصه را به حرکات گرم، آن گونه که کارگردان مایل است، بر خود ثبت و ضبط می کند و به تماشاچی انتقال می دهد. کتاب و یا فیلم نامه اطلاعات داستان و یا روایت را به کارگردان منتقل می کنند . پس به نظر می رسد هر کدام از این ها کتاب، وسیله فیلم برداری، وسایل صحنه، نور پردازی، نوار فیلم، دستگاه نمایش و سالن سینما خود یک پیام مستفل می باشند سوال پیام فیلم چیست، حد اقل امروزه، با توجه به نظریه های جدید حاکم بر وسایل ارتباط جمعی سوالی ساده لوحانه می باشد. تصور کنید فیلمی را در یک تلویزیونی چهارده یا چهل وچهار اینچ، در سالن سینما ی یکصد یا پانصد نفره ، بر پرده ای ویستاویژن یا سینما سکوپ یا هفتاد میلی متری، دریک بعد از ظهر یا نیمه شب ، درشهری کوچک یا بزرگ ببینیم . پیامی که انتظار داریم فیلم به بیننده منتقل کند متفاوت خواهد بود. اما آن چه تفاوت نخواهد کرد، انتقال اطلاعات پنهانی درهرتصویر ثبت شده می باشد.هر شات یا سکانس یا کل فیلم وسیله انتقال اطلاعات هستندو در نیجه پیام. تماشاچی به فیلم "نگاه" می کند، اما سیستم بینایی " می بیند". و هر چه درگوشه و کنار و پس زمینه ها در هراندازه و شکل و رنگ ... وجود دارد به مغز منتقل می کند و مغز پیام را دریافت داشته و بر اساس فیزیولوژی مغز و سیستم عصبی به آن عمل می کند. شاید پیام ظاهری داستان فیلم با پیام های منتقل شونده در تصویر ها متفاوت و حتا متضاد باشند اما مهم نیست برنامه ریز، سرمایه گذار، تهیه کننده و کارگردان همین را می خواسته اند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:26 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
در کیهان ما، که گویا بنا به نظر عده ای از "هستی شناسان" یکی از کیهان های هستی است ، میلیارد ها کهکشان وجود دارد و در هر کهکشان میلیاردها ستاره و سیاره و منظومه شمسی. در بین این میلیاردها کهکشان، کهکشانی به نام راه شیری می باشد که منظومه شمسی ما در حاشیه آن، در اندازه ذره ناچیزی قرار گرفته است! و بر گرد خورشید این منظومه، ذره بسیار ناچیزتری می چرخد که سیاره ما است. این ذره اگر تصورش هم بشود شاید با قوی ترین تلسکوپ های قابل دیدن و شناسایی نباشد. روی این ذره که اندازه اش در مقایسه با آن عظمت، یه حساب نمی آید ، قاره ها و در قاره ها کشورها و در بین کشورها، کشور ما قرار گرفته اشت. که انسان در آن زندگی می کند . یکی از انسان ها من یا شما هستیم. توجه کردید! چه وزن و اندازه ای در هستی داریم. تصورش نا ممکن است . اما با این همه خود را مرکز جهان می دانیم . شخص خودمان را. بر این گمانیم که اگر ما نباشیم هستی دچار خدشه می شود . شگفت آور نیست ؟ ما انگار در کیهان وجود نداریم ، هیچ هستیم و انگار همه چیز هستیم. چون به همه این عظمت می توانیم بیاندیشیم. همه آن را تصور کنیم . در باره آن سخن بگویم . به دنبال کشف آن باشیم. دانش هستی را در سلول ها مغزمان ذخیره کنیم. همه این عظمت را در هزار گرم نسج نرم جای دهیم . ما در اندازه هیچ هستیم اما همه چیز هستیم . ما تفکریم .ما تعقلیم . ما انسان هستیم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:42 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
آخرین جرعه چای همیشه به نظرم خوش مزه تر است. خصوصن این بار که قطعه نبات به آن اضافه کرده ام. با هدفون " شب ، سکوت، کویر ِ" شجریان را گوش می کنم . این قطعه همیشه مرا یاد دوران جوانی ام می اندازد. خانه خالی است و سکوت به نظر خالی ترش می نمایاند. همسرم در آشپزخانه مشغول است .نگاهش می کنم . زیرلب چیزی زمزمه می کند که من نمی شنوم. به شدت چیزی را در ظرف روی اجاق هم می زند. روی پیش خوان کابینت با دقت کلمی را قطعه قطعه می کند. بعد آن را با چیز های دیگر در ظرف سالاد می ریزدو آن را روی میزی می گذارد که دورش کسی ننشسته است و خالی است. به طرف اجاق می رود محتویات ماهی تابه را در ظرفی بزرگ می ریزد دورش را با چیزهایی تزیین می کند و آن را روی میز می گذارد. نوشیدنی و لیوان ها را می چیند. هدفن را بر می دارم می روم پشت میز می نشینم . نگاهی به سفره میکنم و می پرسم : این غذا برای چند نفر است ؟ می گوید : برای همه ! برای خودمان . نگاهش می کنم . همه یعنی من و او و دیگرانی که هر کدام یک جای دنیا هستند. می نشیند . حالاتش را می شناسم و سر حال نیست. نگاهی به اطراف می کند و می گوید: همین است دیگر ! آدم اول و آخر زندگی اش تنها است. سعی می کند نیمی از سالاد را در بشقاب ش خالی کند. می پرسد : سندرم " آشیانه خالی " را شنیده ای ؟ در حالی که سعی می کنم بقیه سالاد را هم من در بشقابم بریزم تا شاید ظرف خالی شود، می گویم : آری! ساکت می شویم. غالبن قبل شام چای نمی نوشم . امشب خطا کردم . جلوی اشتهایم را گرفت و همه غذا روی میز باقی ماند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:47 توسط دکتر محمد رضا صباغ |
|
|
در بی عملی عمل کنید. بدون تلاش کار کنید. کوچک را بزرگ شمارید و کم را زیا د با سخت هنگامی که ساده است، رو به رو شوید کارهای بزرگ را به قطعات کوچک تقسیم کنید و سپس آن را انجام رسانید. وقتی فرزانه به مشکلی بر می خورد، متوقف می شودو خود را وقف مشکل می کند. او به رفاه خود دل بسته نیست پس مشکلات برای او مشکل نیستند تائو ته چینگ نوشته: لائوتزو ترجمه: فرشید قهرمانی |
|
+ نوشته شده در
سه شن |